صفحه در حال بارگذاري
است!
لطفا کمي صبر کنيد...
| |
|
ashnaye gharib به نام حضرت دوست |
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
سلام
منم.آره منم محمد!! همونی که چشماشو توی گرمای تابستون باز کرد و پاشو توی این دنیا گذاشت. دوست دارم همسشه آدما رو عاشق ببینم!حالا عاشق هر چی باشن اشکال نداره.
چون آدمی که عاشق می شه واسه زندگیش یه امیدی پیدا می کنه....
روزی از کنار تخته سنگی عبور می کردم.ناگهان نوشته ای بر روی تخته سنگ نگاهم را به سوی خود جلب کرد!روی آن نوشته بود: اگر جوانی عاشق شد باید چه کار کند؟! زیر آن تخته سنگ نوشتم باید صبر کند!
روز دیگر که از آنجا عبور می کردم دیدم زیر نوشته ام نوشته اند:اگر صبر نداشت چه کند؟
من که آن روز حوصله نداشتم،زیر نوشته اش نوشتم: بمیرد بهتر است!!!!!
پس از چند روز بر حسب اتفاق که از آنجا عبور می کردم،انتظار داشتم زیر نوشته ام نوشته ای باشد.اما....اما جوانی را مرده یافتم!!!!!

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
آمار بازدید :
نفر
افراد آنلاين : نفر
ماه خدا ( )
سلام
آره ماه رمضون اومد!دوباره مثل قبل روزه می گیریم.دوباره افطار
می ریم خونه های همدیگه!
دوباره قبل اذان ربنای استاد شجریان روحمون رو تازه می کن!
نمی دونم چرا خدا اینقدر مهربونه؟
چرا اینقدر بنده هاشو دوست داره؟
چرا می خواد ما بهش نزدیک بشیم؟
اما حیف... حیف که بعضیها مثل من قدر این ماه نمی دونن!![]()
خدایا ... خودت مگه نگفتی ارحم الراحمینی؟
مگه نگفتی اگر صد بار توبه شکستی باز آی؟
حالا اومدم
می دونم دیر کردم!می دونم دلتو شکستم!
همه ی اینا رو می دونم!ولی جز تو به هیچ کی امید ندارم.
امید اول و آخرم تویی.... فقط تو....

مناجات
خدایا
ما را به رتبه ای از عزت تعالی بخش که سر جز در مقابل تو فرود
نیاوریم و به مرتبه ای از خضوع تنزل ده که خود را از احدی برتر
نشماریم!
خدایا
سکه ی رایج حرام را از اعتبار بینداز و بهره های شیطان را روز
افسون مپسند!
خدایا
خواستهایمان را دگرگون کن!
خدایا
ما را مالک برترین ثروت یعنی همه ی نخواستن ها قرار بده!
خدایا
اگر خلایق به حلال تو قناعت می کردند،شیطان را چنین چیره بر
خویش نمی یافتند.
به غنای ما در حلالت ،بازار شیطان را کساد کن!
خدایا
به چه کار می آید این چشم اگر به روی آن عزیز غایب از نظر گشوده
نشود و به چه کار می آید این دل اگر قربانی ظهور نگردد!
خدایا
گفتی که دل شکسته باید آورد.
یعنی از این شکسته تر می خواهی؟!
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
لينك
مطلب
( )
بار دیگر گام هایم بوسه زد بر خاک راه
عقربک های زمان همراه من ره می سپرد
سالها از پیش چشمم می گذشت
خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید!
آشنا با چشم من بام و در این خانه بود
حلقه بر در کوفتم!
بانگ پایی آمدوگفتم که بانگ پای اوست
در چو چشم دختری با ناز از هم باز شد
دختری پیدا شدو گفتار ما آغاز شد...
گفتمش آن آشنای من کجاست؟!
اندکی در چهره ی من خیره ماند
آشنای دور را گویی که می آرد به یاد!
گفت:او را می شناسم... بر لبش نام تو هر دم می گذشت!
جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست...
گفتمش اکنون کجاست؟
گفت: از این جا رخت سوی خانه ای دیگر کشید
در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید...
بار دیگر گام هایم نقش نو بر خاک زد
عقربک های زمان همراه من ره می سپرد
سالها در پیش چشمم خفته بود
خانه ها از پیش چشمم می گذشت
آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای
حلقه ها بر در زدم!
بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش
در چو چشم دختری آهسته از هم باز شد
باز آن گفتارها آغاز شد
باز آن گفتارها پایان گرفت
گفتمش آن آشنای من کجاست؟!
پاسخ تلخی لبانش را ز یکدیگر گشود!!!
گفت:او دیری است در این خانه تنها مرد....مرد...مرد....مرد...مرد....
پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست....!
گفتمش ای نا آشنا با من نگاهت آشناست!
پس تو دیگر کیستی؟
گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن....!!!!

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
مهدی جان ( )

سلام مهدی جان
سلام عزیز دل زهرا(س)
می دونم سلام من گناهکار جواب نداره! می دونم ............
ولی تا به کی چشم انتظاری؟تا به کی جمعه های تنهایی؟
تا به کی تحمل غروب دلگیر جمعه ها؟!
تا به کی اشک برای انتظار؟دلم تنگه برای وصال؟![]()
دل عاشقات خیلی برات تنگه! بیا ........بیا..........
امسال مردم همه جا رو چراغونی کردن...همه جا جشنه...
اینا همه دوست دارن که بیایی...نمی دونم از دست ما راضی هستی یا نه؟
نمی دونم الان داری می خندی یا گریه میکن به حال مسلمونا؟!
ولی اینو خوب می دونم که هیچ کس و نا امید نمی کنی..
هیچ کس...........
بیا که همه چشم انتظارتن.......................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هفتم شهریور 1386
شبحی در ظلمات ( )
چه شب تاریکی است
ظلمات است همه
و هوا بس سرد است
همه جا یخ بسته
در پس یک کوچه
شبحی می بینم
کودکی عریان است
سر او بر دیوار
دست او مشت شده
پای او لاغر و خشک
چشمها پف کرده
بدنش رنجور است
چهره اش پژمرده
با خودم می گویم
نکند او مرده!
سر جا می ایستم
نرم نرمک
به صدای بم خود می خوانم
بچه جان سرده هوا
تو چرا این جایی؟ تو چرا عریانی؟
منتظر می مانم...
نه صدایی نه جوابی وسکوت
پیش پا خم شده
می کشم دست نوازش بر سرش
موی او خیس شده
مثل یک تکه پشم
که در آب افتاده
کاسه ای می بینم
پیش پای پسرک
کاغذی در آن است
بر می دارم روزنی می یابم
زیر نور روزن
کلماتی پیداستروی آن کاغذ خیس
ننه ام بیمار است بابام معتاد است
کمکی می خواهم تا که نانی بخرم
دل من می سوزد قلب من میگیرد
بغض من می ترکد
با صدای گریان
پیش پا خم شده
نرم نرمک به صذای بم خود می خوانم
ای پسر جان پاشو
تن تو عریان است
من به تو پیرهنی خواهم داد
من به تو نان و غذا خواهم داد
زود است تو غصه بخوری
از برای ننه یا بابایت
منتظر می مانم...
نه صذایی،نه جوابی!
چه سکوت تلخی
می نشینم
بدنش را به پناه بدنم می گیرم
به بغل می فشرم
وای بر من ،وای بر من
بدنش یخ زذه است
او ندارد نفسی
ای دریغا.......مرده!!!
و در آن مشت گره
سکه ای می بینم
به گمانم پسرک می خواسته
قرص نانی بخرد با پولش....

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
گل حسرت ( )
در کویر دل من
قطره ای آب چکید
دل من دشتی شد
و در آن دشت سبز
گل عشقی رویید
عطر آن گل چو مشامم پر کرد
آه وافسوس از آن حاصل شد
آن گل عشق نبود
یک گل حسرت بود
که من عشقش خواندم
و همان قطره آب
چو اسیدی دل من را سوزاند
و کنون این دل من
نه کویر است و نه دشت
یک دل خون شده است.....

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386
خانه دوست کجاست؟ ( )
خانه ی دوست کجاست؟
من ز خود می پرسم،راستی
تو خودت می دانی
خانه ی دوست کجاست؟
تو نشانی داری؟
تو کسی را داری سینه اش گرم وفراخ
سر خود بگذاری در پی رازونیاز؟
تو کسی را داری
بر لبش پرده ی راز؟
تو کسی را داری
دست او گرم ونوازشگر وپر مهروصفا؟
تو کسی را داری؟
بزداید ز رخت اشک غمی؟
یا برایت سخنی،آیتی از عشق ومحبت گوید؟
در دلت نور امیدی بدمد؟
سر خود می گیرم
به تفکر در دست ودلم می گیرد
بغضی از رنج وتعب راه گلو می بندد
در درون می گریم
دستهایم سرد است ونگاهم خسته
لب بس خاموش وزبانم بسته
دلم از شوق تپیدن خالی است
سینه ام می سوزد ونفسهایم سرد
پایم از رفتن وگشتن خسته
خسته از گشتن ونایابیها
به قفا می نگرم
چند گامی به جلو
هیچ کس در عقب پشتم نیست
من که را می جویم؟
و کجا می گردم؟
و نشان از چه کسی می گیرم؟
و که را باید جست؟
و کجا باید گشت؟
و دگر با که سخن باید گفت؟
و کسی می گوید:
سر خود بالا کن
به بلندا بنگر
به بلندای عظیم
به افقهای پر از نور امید
و خودت خواهی دید
و خودت خواهی یافت
خانه ی دوست کجاست
خانه ی دوست در آن عرش خداست
خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست خداست
و فقط دوست خداست...
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
چرا؟ ( )
زندگی را دوست می دارم
ولیکن این همه رنج وتعب از بهر چیست؟
زندگی را دوست می دارم
ولیکن این همه تلخی وشیرینی زچیست؟
زندگی را دوست می دارم
ولیکن من نمی دانم چرا ما آمدیم و می رویم؟
دوست داشتن،عشق ورزیدن چرا؟
دل بریدن،خسته بودن،بسته بودن در چرا؟
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم تیر 1386
با پول... ( )
با پول می توان:
هیجان را خرید،اما شادی را نه!
تخت خواب را خرید،اما خوای را نه!
کتاب های بسیاری را خرید،اما خرد را نه!
ساعت را خرید،اما زمان را نه!
همراه را خرید،اما دوستی را نه!
چیزهای زیبا را خرید،اما حس زیبا دوستی را نه!
غذا را خرید،اما مزه را نه!
خانه را خرید،اما خانواده را نه!
دارو را خرید،اما درمان را نه!
حلقه را خرید،اما ازدواج را نه!
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم تیر 1386
خدایا ( )
خدایا
ما را به رتبه ای از عزت تعالی ببخش که سر جز در مقابل تو فرود نیاوریم وبه
مرتبه ای از خضوع تنزل ده که خود را از احدی برتر نشماریم!
خدایا
سکه ی رایج حرام را از اعتبار بینداز وبهره های شیطان را روزافزون مپسند!
خدایا
چنین مباد که در بهار ،طبیعت بی جان،جامه ی نو بپوشدوما مدعیان جان همچنان
در رفتار کهنه ی خویش بمانیم!
خدایا
خواستهایمان را دگرگون کن!
خدایا
ما را مالکبرترین ثروت،یعنی همه ی نخواسن ها قرار بده!
خدایا
اگر خلایق به حلال تو قناعت می کردند،شیطان را این چنین بر خویش چیره نمی یافتند.
به غنای ما در حلالت ،بازار شیطان را کساد کن!
خدایا
به چه کارمی آید این چشم اگر به روی آن عزیز غایت از نظر گشوده نشود وبه چه کار
می آیداین دل اگر قربانی ظهور نگردد!
خدایا
گفتی که دل شکسته باید آورد. یعنی دل از این شکسته تر می خواهی؟!
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
عشق ( )
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 ©
by
mohammadbavafa.blogfa.com
The Template
Designed By Loghman Avand @
www.3line.tk
